<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- RSS generated by feedland v0.5.59 on Thu, 14 Sep 2023 07:58:43 GMT -->
<rss version="2.0" xmlns:source="http://source.scripting.com/">
	<channel>
		<title>My Feed</title>
		<link>https://blue.feedland.org/?river=http://data.feedland.org/blue/feeds/mohammad.xml</link>
		<description>It's just a feed for now</description>
		<pubDate>Thu, 14 Sep 2023 07:58:43 GMT</pubDate>
		<generator>feedland v0.5.59</generator>
		<docs>https://cyber.harvard.edu/rss/rss.html</docs>
		<lastBuildDate>Thu, 14 Sep 2023 07:58:43 GMT</lastBuildDate>
		<cloud domain="rpc.rsscloud.io" port="5337" path="/pleaseNotify" registerProcedure="" protocol="http-post" />
		<source:account service="twitter">mohammad</source:account>
		<source:localTime>Thu, September 14, 2023 3:58 AM EDT</source:localTime>
		<item>
			<description>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</description>
			<pubDate>Thu, 14 Sep 2023 07:58:43 GMT</pubDate>
			<link>https://blue.feedland.org/?item=120453</link>
			<guid>https://blue.feedland.org/?item=120453</guid>
			<source:markdown>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</source:markdown>
			</item>
		<item>
			<description>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</description>
			<pubDate>Thu, 14 Sep 2023 07:57:01 GMT</pubDate>
			<link>https://blue.feedland.org/?item=120452</link>
			<guid>https://blue.feedland.org/?item=120452</guid>
			<source:markdown>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</source:markdown>
			</item>
		<item>
			<description>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</description>
			<pubDate>Thu, 14 Sep 2023 07:55:29 GMT</pubDate>
			<link>https://blue.feedland.org/?item=120451</link>
			<guid>https://blue.feedland.org/?item=120451</guid>
			<source:markdown>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</source:markdown>
			</item>
		<item>
			<description>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</description>
			<pubDate>Thu, 14 Sep 2023 07:54:05 GMT</pubDate>
			<link>https://blue.feedland.org/?item=120450</link>
			<guid>https://blue.feedland.org/?item=120450</guid>
			<source:markdown>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</source:markdown>
			</item>
		<item>
			<description>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</description>
			<pubDate>Thu, 14 Sep 2023 07:53:34 GMT</pubDate>
			<link>https://blue.feedland.org/?item=120449</link>
			<guid>https://blue.feedland.org/?item=120449</guid>
			<source:markdown>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</source:markdown>
			</item>
		<item>
			<description>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</description>
			<pubDate>Thu, 14 Sep 2023 07:52:52 GMT</pubDate>
			<link>https://blue.feedland.org/?item=120448</link>
			<guid>https://blue.feedland.org/?item=120448</guid>
			<source:markdown>یه وقتا می شه که خیلی تشنه ی شنیدن می شم. اینکه یکی برام ساعت ها بگه.ولی نه از این چیزایی که همه می گن.از یه چیزای دیگه. چیزایی که بقیه نمی گن. چیزایی که نمی تونن بگن، حتی اگه اون چیزا رو بشناسن و باهاش آشنا باشند هم نمی دونن که چه جوری باید از اون چیزا گفت.با واژه هلش آشنا نیستن. زبانش رو نمی شناسن.این وقتا ، خیلی درونم نا آرام می شه. خیلی کلافه می شم. یه وقتا به خودم میام و می بینم ساعت هاست مه بی آنکه بدونم دنبال چی می کردم، فقط صفحه های این شبکه های اجتماعی رو دارم بالا و پایین می کنم. کلی کتاب دور و برم ریخته و لای کلی از صفحه هاشون علامت گذاشتم، بدون اینکه هیچ ارتباط منطقی بین اونا باشه.ولی آخرش می بینم جز کلافگی بیشتر و سرخ شدن چشمام و سر درد گرفتن، هیچ حاصلی برام ندارن. گوشی رو کنار می ذارم و همه ی کتاب ها رو می بنذم و می ذارم یه گوشه. می رم توی بالکن می شینم.</source:markdown>
			</item>
		</channel>
	</rss>
